تبليغاتX
سلطنت کهنه
 

 

تحقق یک رویا

 

 Great Coorosh

من، کوروش بزرگ پارسی، رهبر افسانه ای روزگاران کهن که سرزمین های پهناوری را چنان ناگهانی زیر فرمان آوردم که بسیاری مردم، مرا خدا پنداشتند، اینک برای شما می گویم که چگونه امپراتوری خود را بنا نهادم تا شما هم از کردار و پندار من بیاموزید.

من دارای اندیشه شفاف، حسابگر و همواره نیک بوده ام و زاده یک فرهنگ نظامی با انضبات هستم. نخست آموختم چگونه بر خواسته های دل خویش چیره باشم و در برابر خطر، باخویشتن داری واکنش نشان دهم. هرگز بازیچه ترس و آز نبودم. من گیتی را چنان که خواستم سامان دادم: نه با زور بازو، که با نیروی خرد.

امیدوار مباش دستاوردهایت تا پایان زندگی بپایند مگر با پشتوانه نیک نهادی.

رهبران باید نظمی نوین و بهتر برای آیندگان که بیشتر در خطرند استوار گردانند و برای این کار باید زیرکانه رفتار کنند. زیرکی عامل رسیدن به قدرت است، امّا بدون آلودگی به گناه و خودخواهی.

سفرهای دور و دراز من به اندازه ای که بیرونی بود درونی هم بود. داستانی که نقل میکنم، پیش از آن که سرگذشت پیروزی های من در میدان کارزار باشد، داستان پیش آمد های والایی است که برای روح و روان من به کار آمد. اولین بار پدرم کمبوجیه آتش خرد، دلاوری و دوست داشتن انسانها را در من افروخت؛ حتی در جوانی کسی را نیازردم. چرا که پیوسته خود را در خدمت بهروزی همه پیرامونیان خود می دانستم. کسی در شکیبایی و احترام به بزرگان به پای من نمی رسید. تمام سالهای جوانی من که با شتاب آمدند و رفتند، با شکار، ورزش، خدمات سربازی و نبرد با جنگجویان بیابان گرد همراه بود.

بسیار کتاب می خواندم و از بازرگانان درباره سرزمین های فراسوی سرزمین پارسی پرس و جو می کردم. آنچه می خواندم بیشتر درباره ی کشتار بود! برایم روشن نبود چرا انسان ها چنین می کردند. میپذیرفتم انسان گرسنه سر به شورش بردارد ولی به نظر می رسید بیشتر آن نا هنجاری ها از سر سیری و پرخوری بود.

همواره رویای ایجاد یک امپراتوری یکپارچه که مردم در آن با صلح و صفا زندگی کنند بر بستر آموخته هایم نقش می بست؛ به عبارت دقیق تر پیش از آنکه در عالم واقع دست به ایجاد چنان امپراتوری بزنم، رویای آن را در ذهن پرورانده بودم.

در سی و چهارمین سال زندگی ام شاه آشور، رهبران قبایل سوری، بابلی، عرب  و هیرکانی بزرگترین تهدید برای مادها که برادر پارسی ها به حساب می آمدند، بودند و در آن زمان هوخشتره(فرماندار – استاندار) دائمی خودم بر مادها فرمانروایی می کرد. شاه آشور با فرستادن پیک به تمام جهان یاد آوری کرد که از ازدواج ماد (مادر کوروش بزرگ از مادها به شمار می آمد) با پارس (پدر کوروش بزرگ از پارسها به شمار می آمد) فرزندی چون من زاده خواهد شد که ادعای فرمانروایی بر اساس یک امپراتوری نوین را خواهد داشت. بسیار شگفت زده شدم از اینکه آشوری ها مرا نشانه رفته بودند، نه پدرم را که فرمانروای پارس بود.  مانند آن بود که آنها افکار مرا خوانده بودند. باور کرده بودم که به راستی زمان پرداختن به وظیفه ام فرا رسیده است.

به تشویق پدرم سپاهی سی هزار نفری گرد آوری کردم و در وقت مساعد افرادم را گرد آوردم و برای نخستین بار با نام فرمانده با آنان سخن گفتم. درباره جایگاهمان در تاریخ با آنها گفتم. از ستایش نیاکان گفتم. به آنها گفتم بیایید در نظام این جهان بزرگ، خود را به شیوه ای نوین بنگریم و...

کوروش در اصل با این سخنرانی که در آن اشاره ای به گذشته و دستاوردهای اندک نیاکان شده بود بدونه آنکه آنان را سرزنش کند افسارن خود را به آینده ای روشن امیدوار می ساخت. امّا به یکباره نمی خواست و حتی نمی توانست رویایی را که در سر داشت برای آنان بازگو کند؛ چرا که خردمندانه ندانست از جنبشی سخن بگوید که تا آن زمان پیشینه ای نداشت؛ از این رو همواره نقشه هایش را خرد خرد بر افسرانش آشکار می کرد. چون هم بیم آن بود که برخی از آنان واپس بکشند و هم اینکه به کوروش اتهام دگرگونی حکوت زده شود.

او همواره به افسران خود دلگرمی میداد و آنان را به دوری از سستی، ترس و دروغ فرا می خواند و با آنان از هوشیاری، سربلندی و چالشهایی که در پیش رو داشتند، سخن می گفت.

کوروش می گوید: من در زندگیم همواره به ایزد بزرگ اندیشیده ام، نه به ایزدان. اما چون برخی افسرانم با پناه بردن به ایزدان گوناگون احساس امنیّت بیشتری کرده اند از این رو من نیز همواره در سخنرانی های خود به ایزدانشان احترام گذاشتم. بدین ترتیب کوروش رهسپار اولین ماموریّت خود شد.

این مقاله ادامه دارد و در هفته های آینده به طور جامع به آنها خواهم پرداخت، در پناه خدا باشید.

منبع : چکیده ای از نوشته گزنفون – ترجمه محمّد ابراهیم محبوب . با تشکر از فصلنامه جامعه مهندسان مشاور کشور.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت   توسط آریا  | 



 

زبان اعراب کاملترین نیست

در چهل سال اخیر با کاوشهایی که در مناطق مختلف ایران زمین صورت گرفته، کتیبه هایی به دست آمده که نشان می دهد در 7000  سال پیش از این در ایران خط و الفبا وجود داشته و این امر دانشمندانی را که عقیده داشتند خط را برای اولین بار فنیقی ها اختراع نموده اند را متزلزل کرد.

همچنین شواهدی نیز در دست است که بیان میکند ایرانیان در همان ابتدا خواندن و نوشتن را به ملل دیگر می آموختند، امّا این امر هنوز به طور کامل تایید نشده است.

پرفسور (( کامرون )) ایرانشناس معروف آمریکایی می گوید: آغاز نقل قول : اگر در ایران مبادرت به حفّاری منظم نمایند بعید نیست آثار و اسنادی به دست بیاید که باعث حیرت جهانیان شود و بخصوص ثابت گردد که ایرانیان اوّلین معلم خط در جهان بوده اند.

ایرانیان خواندن و نوشتن را در 7000 سال پیش همزمان با شروع خداپرستی آموختند و اوّلین بار خط و الفبا را برای ثبت قوانین اوراد مذهبی استفاده نمودند. ایرانیان همواره در تاریخ به عنوان یک ملّت فهمیده و دارای دانش خواندن و نوشتن شناخته شده اند و این امر در زمان امپراطوری هخامنشیان به اوج خود رسید.

یکی از دلایل با سواد بودن ایرانیان حتی در پایان امپراطوری هخامنشیان، یعنی در عصری که ایران از لحاظ آموزش و پرورش، رونق آغاز و  وسط سلسله هخامنشیان را نداشته این است که در تمام خانه های ایرانیان، کتاب و بخصوص کتابهای مذهبی وجود داشته است و اگر ایرانیان سواد نمی داشتند درخانه ی آنها کتاب یافت نمی شد. واجب دانستن خواندن و نوشتن و آن را از فرایض دینی به شمار آوردن طوری جزء فطرت ایرانیان شده بود که بعد از حمله ی اعراب به ایران و سوزانده شدن تمام کتابهای موجود در منازل و کتابخانه ها از بین نرفت، و عده ای از علمای ایران در منحط ترین ادوار علوی آن کشور، یعنی بعد از تحاجم مغول، عقیده داشتند که تحصیل علم از واجبات اجتماعی و دینی است و همان طور که نماز و روزه را واجب می دانستند، تحصیل علم را هم ضروری به شمار می آوردند و (( ابوالقاسم بن عبدالّله )) معروف به  (( ابن خردادبه )) که در قرن سوم هجری و قسمتی از قرن چهارم می زیست می گوید: آغاز نقل قول : در خراسان و طبرستان، هر روستایی آرزو دارد تا فرزندش به مدرسه برود تا اینکه عالم شود.

پس از حمله مغول و اعراب و پس از اینکه بخش زیادی از کتابهای ایرانیان از بین رفت  بعضی از مورخین سطحی که از سوابق درخشان فرهنگی ایران اطلاع نداشتند ( که البته زیاد به آنها نمیتوان خورده گرفت زیرا بیشتر اسناد تاریخی و فرهنگی ما در همین 70 سال اخیر توسط دانشمندان غربی به دست آمده است و این مورخان دسترسی به این اسناد نداشته اند، اما اعتراض بر آنها وارد است زیرا آنان که اطلاعات کافی تاریخ نداشته اند نباید دست به انتشار حکم تاریخی میزدند ) باری ، در عین بی خردی گفتند که اعراب کتاب خواندن و کتابت ( نوشتن ) را به ایرانیان آموخته اند، در صورتی که همین کلمه ی (( کتاب )) که این مورخین به کار می بردند یک کلمه ی کاملا فارسی است از ریشه (( کتو )) که بعد وارد زبان عربی گردید و کتابت و کتیبه نیز از همین ریشه است و اعراب کتاب نمی خواندند و خط نمی نوشتند و بعضی از عربها با اینکه میتوانستند اشعاری را به صورت رجز حفظ نمایند در همه ی عمر خود حتی یک کتاب هم ندیده اند . در تمدن عرب، کلمه ی کتاب در قرآن نازل گردید و قبل از نزول این کتاب مقدس، چنین کلماتی فراوان در نوشته های باستان ایران مورد استفاده قرار می گرفت.

(( ارنست رنان )) نویسنده ، لغت شناس و فیلسوف فرانسوی می گوید: آغاز نقل قول : فرهنگ و ادب عرب از ایران جان گرفت و خط و همچنین بیشتر کلمات به کار رفته در آن مشتقی از زبان بزرگ و وسیع پارسی می باشد و این را جالب میدانم که چرا ایرانیا فکر می کنند اکثر کلماتی که از نظر آنها به عربی شبیح است یا ریشه عربی دارد عربی است ! پس از آن، به خواطر اینکه اعراب دارای تاریخ و پیشینه ی ایرانیان نبودند و معنی کلمات را که هر کدام از آنها دارای تاریخچه ی مخصوص به خود میباشد را نمی دانستند، تصمیم گرفتند که آن را علامت گذاری (اعراب گذاری) نمایند. پایان نقل قول.

به گفته ی این دانشمند فرانسوی زبان پارسی یکی از کاملترین زبانهای دنیای دیروز و امروز می باشد و این زبان در دوران باستان دارای سه قسم بوده است: قسمت اول زبانی برای علما ، قسمت دوم زبانی برای عموم ، علما و موسیقی ، و قسمت سوم زبانی برای موسیقی . و نکته جالب توجه این است که  ایرانیان اولین قومی بوده اند که توانستند نت های موسیقی را به رشته ی تحریر درآورند .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت   توسط آریا  | 



 

نخستین نگهبان خلیج فارس

برخلاف آنچه که متاسفانه امروز در خلیج فارس مشاهده میشود و کشورهای استعمارگر تلاش میکنند حضور دائمی خود را در دریای پارس شاهرگ حیاتی اتحادیه اروپا و آمریکا به ثبت برسانند - ايراني ها در طول تاریخ از پيش از هخامنشيان تا زمان امروز سعي داشتند دریای پارس را مكاني امن و آرام نگاه دارند. زیرا امنیت خلیج فارس به معنی امنیت ایران بزرگ محسوب میشده است و براي بازرگانان نیز حياتي بود. حتي تجار اگر راهشان هم دور مي شد از درياي امن پارس مي آمدند تا كالا هايشان سالم به مقصد برسد و دزدان دريايي به كالاهايشان نزند. ضعف و بیکفایتی دولتهای چند قرن معاصر در ایران  موجب نفوذ چنین کشورهای فتنه انگیزی در منطقه استراتژیک خلیج فارس شد .همچنین در جنگ خلیج فارس حضور بیگانگان در دریای پارس موجب درگیری و آشوب کشورها – فتنه و تفرقه میان مردم - نابودی زیادی از اکوسیستم خلیج فارس و نظامی جلوه دادن حوزه خلیج فارس - این دریای کهن ایرانیان شدن .

داریوش بزرگ با توجه به اینکه کاخهای مهم امپراتوری سترگ خود را در شهرهای اطراف خلیج فارس (شوش-پارسه-بوشهر و...) قرار میداد نگاهی ویژه به این دریای کهن ایرانی داشت.از کشتیرانی تا بازرگانی و امنیت این دریا در اختیار شاه بزرگ هخامنشی قرار داشت و همه شیخ نشین های امروزی (قطر-عربستان-کویت-بحرین-امارات-عمان) نیز بخش کوچکی از امپراتوری صلح طلب و انسان ساز داریوش بزرگ محسوب میشد.در سنگ نبشته ی داریوش بزرگ هخامنشی در تل المسخوته مصر، از 518 تا 515 پ.م. در عبارت « درایه تیه هچاپارساآیی تی» یعنی دریایی که از پارس می رود یا سر میگیرد، نام دریای پارس آمده است. داریوش بزرگ پس از پایان کار کانال داریوش (سوئز)، دستور داد 5 کتیبه که متن های آن با یکدیگر تفاوت هایی داشته است،  در 4 محل در درازنای مسیر کانال برپا کردند و بر روی آنها به خط مصری، پارسی،عیلامی و بابلی مطالبی درباره کندن کانال نوشته اند: سنگ نبشته های کانال نیل به ترتیب عبارتند از:

1و2) سنگ نبشته های تل المسخوته (دو سنگ نبشته)    3 ) سنگ نبشته ی سراپه اوم

4) سنگ نبشته قبره  یا شالوف   5 ) سنگ نبشته سوئز

 مضمون این کتیبه ها با اختلافاتی تقریبا شبیه هم هستند و در آن ها از زمان داریوش بزرگ برای کندن کانال و روانه نمودن کشتی های ایرانی از دریای مدینترانه به دریای سرخ و سپس به دریای پارس حکایت شده است و همگی نشان از شکوه و قدرت جهانی داریوش بزرگ بر منطقه دارد.قدرتی که همه ملتها مختلف منطقه را که بالغ بر 30 کشور جهان آن روزگار میشود را با خردمندی و اندیشه نیک در جهت رفاه و آزادی ادیان و کردار اهورایی بر زیر چتر امپراتوری هخامنشی در آورد.از این روی این واقعه که برای نسختین بار در جهان صورت میگرفت و اندیشه های آزادیخواهانه و دموکراتیک در آن مطرح بود و توسط ایرانیان از خلیج فارس به کشورهای جنوب منطقه جاری شده بود این نام ( دریای پارس) برای ابدیت بر آن ماندگار شد و همه مورخین یونانی و عربی و غربی بر این نام تاریخی مهر تائید جهانی زده اند. از این روی داریوش بزرگ به عنوان نخستین نگاهبان دریای پارس شناخته شده است.همین نام دریای پارس متاسفانه پس از حمله اعراب به ایران به بحر فارس – بحر عجم – دریای فارس – بحر ایرانیان و در نهایت به خلیج فارس تغییر نام پیدا کرد و امروزه با پشتوانه این تغییرات در طول تاریخ - اعراب به خود اجازه چنین گستاخی را میدهند که باردگیر تغییری عجیب و تمسخر آمیز را موجب شوند و نامی جعلی و مضحک که تنها یاد و خاطره قرون بربریت اعراب حوزه جنوب خلیج فارس را تداعی میکند را بر این دریای کهن و باستانی ایران زمین که تاکنون هزاران ناو جنگی ارتش ایران باستان را در خود دیده است بگذارند و برایش تبلیغ این نام دروغین هزینه های میلیارد دلاری بکنند.

 از زمان هخامنشيان و پیش از آن كشتيراني در درياي پارس وجود داشت. خليج فارس از همان زمان هم راه ارتباطي شرق به غرب بود. بزرگراه شاهي آن زمان از آسياي صغير تا شوش ادامه پيدا مي كرد و از شوش هم تا خليج فارس متصل مي شد. اين راه 2650 كيلومتر طول داشت.اردشير خداداديان دكتراي تاريخ باستان دانشگاه شهيد بهشتي در این باره میگوید : داريوش، اسكيلاكس اهل كاريز را مامور كرد تا از خليج فارس و اقيانوس هند تا درياي آفريقا را درنوردد و نقشه خليج فارس را تهيه كند.همه گمان مي كنند كه داريوش اين نقشه را براي لشگر كشي هايش مي خواسته اما اين نقشه ها بيشتر براي استفاده تجار و بازرگانان بود. اين نقشه ها تهيه شد تا نيرويي كه به عنوان پليس دريايي امروزه شناخته شده است در درياي پارس مستقر و امنيت و آرامش در راههاي دريايي خليج فارس برقرار شود. آنها يا در سواحل دريا مستقر مي شدند يا با كشتي و قايق مدت ها در دريا به سر مي بردند.»

پس از داريوش هم همه اقوام دنيا در پي دستيابي به اين دريا بودند. در دوره اسكندر مقدوني نئارخ يوناني كار اسكيلاس را بار ديگر انجام داد. او افسر اسكندر بود و در فنون دريايي تبحر داشت. او با ناوگاني كه در اختيار داشت تا خليج فارس آمد و به نيروهاي اسكندر پيوست. نئارخ در مكتوباتش سواحل درياي پارس را زيبا و دلنشين توصيف كرده است. شعار تجار آن زمان هم اين بود كه خليج فارس نه تنها آبش آرام و دور از تلاطم است بلكه خود نيز آرام و امن است.

مورخي به نام "كلينيوس كوچك" هم خود به خليج فارس آمد و بي آنكه نئارخ را بشناسد حرف هاي اورا زده و از آبهاي درياي فارس به عنوان آبهايي آرام و با امنيت نام برده است. خداداديان دليل حمله يوناني ها به ايران را راهيابي به خليج فارس مي داند. «كساني كه گمان مي كنند يوناني ها به دليل تبليغ فرهنگ هلينيسم به ايران آمدند در اشتباهند. فقط آمريكا در اين زمان نيست كه مي خواهد به اين آب ها دسترسي داشته باشد. يوناني ها از زمان هخامنشيان به اين خليج دلبسته بودند. يوناني ها براي پيشرفت اقتصاد كشورشان مجبور بودند كه به آبهاي خليج فارس راه پيدا كنند.» 
يوناني ها مي خواستند كالاهاي مصرفي خود را از شرق و از راه شاهي به كشورشان انتقال دهند. آنها كالاهايشان را از راه شاهي به سواحل درياي پارس مي فرستادند تا با كشتي آنها را به كشورشان بفرستند. خداداديان درباره تغيير نام اين خليج مي گويد:«منابع بسيار كهن يوناني پيش از هخامنشيان از درياي پارس اسم برده است. سارگون اول آشوري مي گويد "من مي خواهم از شمال تا جنوب بين النهرين را بگيرم و شمشير خونينم را در آبهاي خليج فارس فرو ببرم." 
« ‌اين نكته را هميشه از من پرسيده اند كه آنهايي كه عناوين ديگري به كار مي بردند چه قصدي دارند. بايد گفت كه آنها خود به خوبي مي دانند كه اين خليج، فارسي است اما اسم مجعول ديگري را به كار مي برند. آنها يا ناآگاهانه يا مغرضانه اين نام ها را به كار مي بردند. تازه از دانشگاه برلن آلمان فارغ التحصيل شده بودم. در هفتمين همايش باستان شناسي ايران، ايرانشناس و شرق شناس دانشگاه هامبورگ، "وولف گانگ لينس"تغيير نام خليج فارس را غير علمي و ابلهانه و آن را نشان از تزوير در تاريخ دانست.<استاد دانشگاه شهيد بهشتي، تاريخ را قالبي مي داند كه تغيير عناوين در آن قالب كار آساني نيست.تاريخ درست در زمان خودش اين نام جاودانه را تحت عنوان خليج فارس ثبت كرده است. در منابع لاتيني خليج فارس با نام " ماري پرسي كوم "، در منابع يوناني "سينوس پرسيكوس"، امروزه هم كه آلمان ها آن را "پرزيشا گلف" مي نامند.

 گردآوری و پژوهش : روزبه پارساپور از کانون پژوهشی خلیج فارس , برداشت اين جستار با ذكر نام و آدرس بهتر است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط آریا  | 



 

آلبرت انيشتين

 

 در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند.

دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشنرا شروع کنم.

من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیانامید و آرزوست.

انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست بهشما یاد می دهد.

آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند.

 آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
 
خاطرات مهندس ایرج حسابی  ( پسر بزرگوارشان )

با تشكر از جناب فوقاني براي ارسال اين مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آریا  | 



 

از نگاره فروهر چه می دانید ؟

 

از دوران پادشاهي مادها و سپس شاهنشاهي هخامنشيان نگاره فروهر نشانه نماد ميهني بوده و آدمي را در پيکره و سيماي شاهين تيز چنگ و بلند پروازي نشان مي‌دهد که آنرا نماد توانايي، سر بلندي و فر و شکوه مي‌دانستند و پرچم‌هاي خود را به نما و سيماي شاهين مي‌آراستند.

 نماد دين

ايرانيان پيرو اشو زرتشت براي اين نيروي مينوي که بن مايه آن جنبش و پيشرفت بسوي رسايي، فرامايگي و والايي است، هيچ پيکره‌اي را بهتر و شايسته تر از شاهين نيافتند و آنچه که در گذشته نشانه فر و شکوه و سر بلندي بود و انگيزه ملي و ميهني داشت با اندک دگرگوني در سر و پاي شاهين به سيماي کنوني در آوردند، تا هم بن‌مايه مينوي را نشان دهد و هم نمودار سر بلندي و سر فرازي ايرانيان باشد.

در نگاره فروهر دو نيروي هميستار (مخالف) «سپنتامينو» (نشانه خوبي) و«انگره مينو» (نشانه بدي) نمايان است و آدمي رو به سپنتا مينو دارد و بسوي او ميرود به انگره مينو پشت کرده‌است .


 ويژگي‌ها


۱ چهره فروهر همانند آدمي است ،از اين رو گوياي پيوستگي با آدمي است، او پيري است فرزانه و کار آزموده، نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان و فرا گيري از آنان دارد .

 

۲- دو بال در پهلو‌ها که هر کدام سه پر دارند اين سه پر نشانه سه نماد پندارنيک، گفتارنيک، کردارنيک که هم‌زمان انگيزه پرواز و پيشرفت است.

 

۳- در پايين تنه فروهر سه بخش، پر‌هايي بسوي پايين است ،که نشانه پندار و گفتار و کردار نادرست ويا پست مي‌باشند، از اينرو آنرا، آغاز بدبختي‌ها و پستي براي آدمي مي‌دانند.

 

۴- دو رشته که در سر هر يک گردي (حلقه) چنبره شده‌اي مي‌بينيم ،در کنار بخش پاييني تنه مي‌باشند که نماد سپنتامينو و انگره مينو هستند ،که يکي در پيش پاي و ديگري در پس آن است. و اين رشته‌ها هر يک در تلاش هستند که آدمي را بسوي خود بکشند ؛اين نشانه آنست که آدمي بايد به سوي سپنتا مينو(خوبي)پيش رود و به انگره مينو(بدي) پشت نمايد.

 

۵- يک گردي (حلقه) در ميانه بالاتنه فروهر وجود دارد اين نشان، جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پاياني دارد.

 

۶- يک دست فروهر کمي به سوي بالا و در راستاي سپنتا مينو اشاره دارد که نشان دهنده سپاس و ستايس اهورمزدا و راهنمايي آدمي بسوي والايي و راستي و درستي مي‌باشد.

 

۷- در دست ديگر گردي (حلقه‌اي) دارد که نشانه، وفاداري به پيمان (عهد) مي‌باشد و نشانگر راستي و پاک خويي و جوانمردي و جوانزني است

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت   توسط آریا  | 



 

 زن در شاهنامه 

  

 

با وجود اينكه در اين قرن زنان در كارهاى اجتماعى، فرهنگى و هنرى پا به پاى مردان در تلاشند و ثابت كرده‏اند كه مى‏توانند با مساعدت خانواده و كمك و ارشاد دول دلسوز، بازوئى از بازوان جامعه باشند هنوز ابر سياه ستم در برخى از نقاط جهان از فراز سرشان كاملا نگذشته است. معمول چنين است كه همه مردم بلند نظر ميل دارند كه از نظر بزرگان درباره زنان آگاه باشند. من اين فصل را از اين جهت، آماده كردم تا نظر فردوسى را كه از بزرگان دين و اخلاق و فرهنگ در جهان است، مردم بدانند. فردوسی از زبان شیرین همسر خسرو پرویز به زنان آینده ایران چنین پند میدهد که سه چیز برای زنان دارای ارزش بیشتری است : شرم داشته باشند – ظاهر و چهره ای آراسته داشته باشند و فرزندان نیکو بدنیا آورند و در ضمن پوشش نیک و برازنده بپوشند  :

                    ز سه چیز باشد زنان را بهی                   که باشند زیبای  گاه  مهی

                    یکی آنکه با شرم و با خواست                که جفتش بدو خانه آراستست

                    دگر  انکه  فرخ پسر  زاید  او                    ز شوی خجسته بیفزاید او

                    سه دیگر که بالا و رویش بود                   به  پوشیدگی  مویش  بود

 

فردوسی از زبان شیرین شاهزاده ارمنی ایران زمین می فرماید که او در همه جای پشت و یاور مردان و زنان دلیر بوده است و آنان را حمایت کرده است و کسی از وی تاکنون به بدی یاد نکرده است.اینچنین:

                    چنین گفت شیرین به آزادگان               که بودند در گلشن شادگان

                    چه دیدند از من شما از بدی ؟              ز تازی و کژی و نابخردی ؟

                    بسی سال بانوی ایران بدم                 به هر کار پشت دلیران بدم

 او اشاره‏اى به دختركشى اعراب در رابطه با دودمان ضحاك تازى دارد, مهراب را تازى نژاد مى‏شمردند. مهراب چون از عشق زال( پور سام) و رودابه دختر خود، آگاه مى‏شود، بر مى‏آشوبد، و با زن خود به گفتگو مى‏نشيند، و از كار دخترش خشمگين مى‏شود و چنين مى‏گويد:

                   همى گفت رودابه را رود خون                    بريزم بروى زمين خود كنون‏
                   چو آن ديد، سين دخ بر پاى جست              كمر كرد بر گرد گاهش دو دست‏
                   به پيچيد و انداخت او را ز دست                  خروشى بر آورد چون پيل مست
                   مرا گفت چون دختر آمد پديد                      ببايستمش در زمان سر بريد

                   نكشتم نرفتم به راه نيا                             كنون ساخت بر من چنين كيميا

فردوسى نظير نظر مهراب را درباره افراسياب بگونه‏اى ديگر گفته است: چون افراسياب از عشق دخترش منيژه با بيژن كه ايرانى است آگاه ميشود بر مى‏آشوبد و مى‏گويد:
 

             ز ديده به رخ خون مژگان برفت             بر آشفت و اين داستان باز گفت:
             كرا دختر آيد بجاى پسر                      به از گور داماد نايد ببر!
 

بار ديگر داستان سودابه زن كيكاوس( زن پدر سياوش) در عشق باختن به سياوش، مطرح مى‏شود. كاوس در تاريخ ايران قديم، مورد خشم مردم قرار گرفته است و فردوسى كارهاى بد او را مو به مو شرح داده است. مردى كه تاريخ، او را چنين توصيف مى‏كند درباره تهمتى كه سودابه، بر سياوش وارد مى‏كند و نظير تهمتى است كه زليخا بر حضرت يوسف وارد كرده بود، نظر مى‏دهد كه سياوش از ميان تل آتش بگذرد, اگر سالم بدر آيد او راست گفته و سودابه دروغ مى‏گويد! در اين داورى، علاقه كاوس به سياوش فرزندش از يك سو ديده ميشود، و علاقه او به سودابه زنش از سوى ديگر, فردوسى از زبان كاوس چنين مى‏گويد:
 

            چو فرزند و زن باشدم خون و مغز                   كرا پيش بيرون شود كار نغز
            بدستور فرمود تا ساروان هيون                      آرد از دشت صد كاروان‏
            هيونان به هيزم كشيدن شدند                     همه شهر ايران به ديدن شدند
            نهادند هيزم دو كوه بلند                              شمارش گذر كرد بر چون و چند
            بدور از دو فرسنگ هر كس بديد                    چنين گفت: كاين است بد را كليد
            همى خواست ديدن سر راستى                   ز كار زن آيد همه كاستى‏
            چو اين داستان سر به سر بشنوى                به آيد ترا گر به زن نگروى‏
            به گيتى بجز پارسا زن مجوى                       زن بد كنش خوارى آرد به روى‏
            زن و اژدها هر دو در خاك به                         جهان پاك از اين هر دو ناپاك به‏
 

معمولا بيت اخير را بعضى مردان مى‏خوانند اما همان مردان در آن لحظات، بيت پيشين را بدست فراموشى مى‏سپرند, شنونده هم خيال مى‏كند كه نظر فردوسى در همين بيت اخير است در صورتیکه به روشنی معلوم است که زن بد سرشت از دید فردوسی بزرگ با اژدها برابر بوده است . در اساطير شاهنامه آمده است كه فريدون سه دختر پادشاه يمن را براى سه فرزندش خواستگارى كرد. پادشاه يمن چاره‏اى نمى‏ديد اما در دل خود غرولند مى‏كرد و مى‏گفت:
 

      بدا از من، كه هرگز مبادم نشان                             كه ماده شد اين نره تخم كيان‏
      به اختر، كسى دان كه دخترش نيست                   چو دختر بود، روشن اخترش نيست‏

 

يعنى در جهان، آن پدرى ستاره‏اش سعد است كه دختر ندارد, اگر دختر دارد، ستاره‏اش نحس است! اما بهر حال از بيم قدرت فريدون، سه دختر را به سه پسر فريدون داده روانه ايران مى‏كند، و براى حفظ ظاهر، با خود چنين مى‏گويد.
 

                  چو فرزند باشد به آئين و فر                  گرامى به دل بر، چه ماده چه نر
 

يعنى فرزند كه تربيت يافته باشد پسر و دختر ندارد، هر دو برابرند. نظريه تساوى زن و مرد، نظرى قديمى و دير پا است. فردوسى نظر خود را درباره زنان از قول بهرام گور مى‏گويد:
 

             زن خوب رخ، رامش افزاى و بس                         كه زن باشد از درد، فرياد رس‏
              به زن گيرد آرام، مرد جوان                                اگر تاجدار است و گر پهلوان‏
              هم از وى بود دين يزدان بپاى                           جوان را به نيكى بود رهنماى‏

 

وی درباره پادشاهی زن در ایران مى‏گويد كه پوران، كشور را با مدارا و محبت به خلق اداره كرد، و با نام نيك، جهان را بدرود گفت:

                همى داشت پوران، جهان را به مهر                   نجست از بر خاك، باد سپهر
                چو ششماه بگذشت بر كار او                          به بد ناگهان كژه پرگار او
                به يك هفته بيمار بود و بمرد                             ابا خويشتن نام نيكى ببرد.
 

اين سبك فردوسى است كه هر جا نغمه ناسازى به زيان زنان سر ميدهند، او در جاى ديگر، آن را بسود زنان، جبران مى‏كند. مثلا وقتى كه رستم خيلى جوان بود و سوداى رزم داشت، پدرش او را اندرز داد كه اين كار براى تو زود است ولى رستم به پدر اين طور پاسخ داد:
 

               كنون گاه رزم است و آويختن                    نه هنگام ننگ است بگريختن‏
               ز افكندن شير شرزه است مرد                 همان جستن رزم و ننگ و نبرد
               زنان را از آن، نام نايد بلند                         كه پيوسته در خوردن و خفتنند!


اما چون نوبت به« فرود» فرزند سياوش مى‏رسد كه ناجوانمردانه با اقدام طوس درشتخوى، كشته شد، زنان قلعه‏اى كه فرود در آن، موضع گرفته بود براى اينكه اسير دست دشمن نشوند دست به فداكارى عجيب زدند و جان خود را فدا كردند يعنى يك يك خود را از فراز حصار قلعه بزير افكندند و جان سپردند و تسليم دشمن نشدند. فردوسى در اين باره چنين مى‏گويد:
 

           فرود سياوش بى‏كام و نام                            چو شد زين جهان نارسيده به كام‏
           بدانگه كه آمد زمانش به سر                         به گاه جوانى به سان پدر
           پرستندگان بر سر دژ شدند                           همه خويشتن بر زمين بر زدند
           همه ماهرويان او سرنگون                             ابا زيور و جامه گونه‏گون‏
           بر آن سنگ خارا ز بام حصار                          چو آمد، شدندى همه پاره پار
           همه آمدندى ز باره فرود                              چو آيد ز گردون ستاره فرود


نظير اين فداكارى را زنان و كسان همراه« شيخ شامل» در كوه‏هاى داغستان در حملات ناجوانمردانه قزاق‏هاى تزار، انجام دادند كه داستانى دراز دارد. آنان وطن پرستان قفقاز بودند كه بر اثر عياشى فتحعلى شاه و بى‏لياقتى او، جان خود را در راه سرزمين خود از دست دادند. كسى چه ميداند؟ شايد شاهنامه را خوانده بودند و از زنان قلعه، فرود، فرزند دلير سياوش، الهام و سرمشق گرفته بودند! شبيه اين زنان فداكار را تاريخ كمتر بياد دارد. چنين بود نقطه نظرهاى فردوسى درباره زنان كه از سراسر شاهنامه گرد آورده‏ام, و اين است بعدى از ابعاد شناخت انديشه‏هاى فردوسى. روانش شاد باد.
نظر خاور شناس خاور شناس مطابق معمول خود اين اشعار را كه ما از سراسر شاهنامه جمع كرديم تا نقطه نظر فردوسى را درباره زنان بدست آوريم، گردآورى نكرده، گوئى شأن خود را بالاتر از اين دانسته كه بخود زحمت بدهد و اين اسناد را يكجا گرد آورى كند. كسى كه درباره شاعرى كار مى‏كند بايد در درجه اول سخنانش مستند به اشعار آن شاعر باشد. از گلچين كردن داستان‏ها نمى‏توان نظر فردوسى را درباره زنان بدست آورد.

گردآوری از ارشام پارسی  , نویسنده محمد جعفر جعفرى‏

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط آریا  | 



 

 * بخشی از منشور جهانی حقوق بشر كوروش *

شاه شاهان ايران اين سرزمين جاويد


اينك من به ياری خداوند تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام می كنم كه تاروزی

كه زنده ام و خداوند توفيق سلطنت به من بدهد دين و آداب و رسوم ملتهايی را

كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد ونخواهم گذاشت كه حكام و

 زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهايی كه من پادشاه آن هستم و ديگر

ملتها را مورد تهديد و تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين كنند .

من از امروز كه تاج شاهی به سر نهادم تا روزی كه زنده ام و خداوند توفيق

سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد

 و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را

 پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد . من تاروزی كه

 پادشاه كشورهای ايران و بابل و جهات چهارگانه هستم نخواهم گذاشت كه كسی

 به ديگری ظلم كند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم

گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول يا غير منقول ديگری را

به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد .

من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد

و بدون پرداخت دستمزد او را به كار وادارد .

 

من امروز اعلام می كنم كه هركس آزاد است كه هر دينی را كه مايل است داشته 

باشد و در هر نقطه كه می خواهد سكونت گزيند مشروط بر آنكه در انجا حق كسی

را غصب نكند .

وبه هرشغلی كه ميخواهد بپردازد و مال خود را به هرطريق كه ميخواهد

به مصرف به رساند مشروط برآنكه لطمه به حقوق ديگران لطمه نزند .

من امروز اعلام می كنم كه هركس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ كس را نبايد

به مناسبت تقصيری كه يكی از خويشاوندانش كرده مجازات كرد .

و مجازات برادر گناهكار و بر عكس بكلی ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا

طايفه ای مرتكب تقصيری شود فقط مقصر بايد مجازات شود نه ديگران .

من تا روزی كه به ياری خداوند سلطنت می كنم نه خواهم گذاشت

كه مردان و زنان را بهعنوان غلام و كنيز به فروشند و حكام زير دستان من

مكلفند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان

به عنوان غلام و كنيز شوند .

رسم بردگی بايد به كلی از جهان برافتد و از خداوند خواهانم كه مرا در راه

اجرای تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالك چهارگارنه

برعهده گرفته ام موفق گرداند .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط آریا  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo