تحقق یک رویا

من، کوروش بزرگ پارسی، رهبر افسانه ای روزگاران کهن که سرزمین های پهناوری را چنان ناگهانی زیر فرمان آوردم که بسیاری مردم، مرا خدا پنداشتند، اینک برای شما می گویم که چگونه امپراتوری خود را بنا نهادم تا شما هم از کردار و پندار من بیاموزید.
من دارای اندیشه شفاف، حسابگر و همواره نیک بوده ام و زاده یک فرهنگ نظامی با انضبات هستم. نخست آموختم چگونه بر خواسته های دل خویش چیره باشم و در برابر خطر، باخویشتن داری واکنش نشان دهم. هرگز بازیچه ترس و آز نبودم. من گیتی را چنان که خواستم سامان دادم: نه با زور بازو، که با نیروی خرد.
امیدوار مباش دستاوردهایت تا پایان زندگی بپایند مگر با پشتوانه نیک نهادی.
رهبران باید نظمی نوین و بهتر برای آیندگان که بیشتر در خطرند استوار گردانند و برای این کار باید زیرکانه رفتار کنند. زیرکی عامل رسیدن به قدرت است، امّا بدون آلودگی به گناه و خودخواهی.
سفرهای دور و دراز من به اندازه ای که بیرونی بود درونی هم بود. داستانی که نقل میکنم، پیش از آن که سرگذشت پیروزی های من در میدان کارزار باشد، داستان پیش آمد های والایی است که برای روح و روان من به کار آمد. اولین بار پدرم کمبوجیه آتش خرد، دلاوری و دوست داشتن انسانها را در من افروخت؛ حتی در جوانی کسی را نیازردم. چرا که پیوسته خود را در خدمت بهروزی همه پیرامونیان خود می دانستم. کسی در شکیبایی و احترام به بزرگان به پای من نمی رسید. تمام سالهای جوانی من که با شتاب آمدند و رفتند، با شکار، ورزش، خدمات سربازی و نبرد با جنگجویان بیابان گرد همراه بود.
بسیار کتاب می خواندم و از بازرگانان درباره سرزمین های فراسوی سرزمین پارسی پرس و جو می کردم. آنچه می خواندم بیشتر درباره ی کشتار بود! برایم روشن نبود چرا انسان ها چنین می کردند. میپذیرفتم انسان گرسنه سر به شورش بردارد ولی به نظر می رسید بیشتر آن نا هنجاری ها از سر سیری و پرخوری بود.
همواره رویای ایجاد یک امپراتوری یکپارچه که مردم در آن با صلح و صفا زندگی کنند بر بستر آموخته هایم نقش می بست؛ به عبارت دقیق تر پیش از آنکه در عالم واقع دست به ایجاد چنان امپراتوری بزنم، رویای آن را در ذهن پرورانده بودم.
در سی و چهارمین سال زندگی ام شاه آشور، رهبران قبایل سوری، بابلی، عرب و هیرکانی بزرگترین تهدید برای مادها که برادر پارسی ها به حساب می آمدند، بودند و در آن زمان هوخشتره(فرماندار – استاندار) دائمی خودم بر مادها فرمانروایی می کرد. شاه آشور با فرستادن پیک به تمام جهان یاد آوری کرد که از ازدواج ماد (مادر کوروش بزرگ از مادها به شمار می آمد) با پارس (پدر کوروش بزرگ از پارسها به شمار می آمد) فرزندی چون من زاده خواهد شد که ادعای فرمانروایی بر اساس یک امپراتوری نوین را خواهد داشت. بسیار شگفت زده شدم از اینکه آشوری ها مرا نشانه رفته بودند، نه پدرم را که فرمانروای پارس بود. مانند آن بود که آنها افکار مرا خوانده بودند. باور کرده بودم که به راستی زمان پرداختن به وظیفه ام فرا رسیده است.
به تشویق پدرم سپاهی سی هزار نفری گرد آوری کردم و در وقت مساعد افرادم را گرد آوردم و برای نخستین بار با نام فرمانده با آنان سخن گفتم. درباره جایگاهمان در تاریخ با آنها گفتم. از ستایش نیاکان گفتم. به آنها گفتم بیایید در نظام این جهان بزرگ، خود را به شیوه ای نوین بنگریم و...
کوروش در اصل با این سخنرانی که در آن اشاره ای به گذشته و دستاوردهای اندک نیاکان شده بود بدونه آنکه آنان را سرزنش کند افسارن خود را به آینده ای روشن امیدوار می ساخت. امّا به یکباره نمی خواست و حتی نمی توانست رویایی را که در سر داشت برای آنان بازگو کند؛ چرا که خردمندانه ندانست از جنبشی سخن بگوید که تا آن زمان پیشینه ای نداشت؛ از این رو همواره نقشه هایش را خرد خرد بر افسرانش آشکار می کرد. چون هم بیم آن بود که برخی از آنان واپس بکشند و هم اینکه به کوروش اتهام دگرگونی حکوت زده شود.
او همواره به افسران خود دلگرمی میداد و آنان را به دوری از سستی، ترس و دروغ فرا می خواند و با آنان از هوشیاری، سربلندی و چالشهایی که در پیش رو داشتند، سخن می گفت.
کوروش می گوید: من در زندگیم همواره به ایزد بزرگ اندیشیده ام، نه به ایزدان. اما چون برخی افسرانم با پناه بردن به ایزدان گوناگون احساس امنیّت بیشتری کرده اند از این رو من نیز همواره در سخنرانی های خود به ایزدانشان احترام گذاشتم. بدین ترتیب کوروش رهسپار اولین ماموریّت خود شد.
این مقاله ادامه دارد و در هفته های آینده به طور جامع به آنها خواهم پرداخت، در پناه خدا باشید.
منبع : چکیده ای از نوشته گزنفون – ترجمه محمّد ابراهیم محبوب . با تشکر از فصلنامه جامعه مهندسان مشاور کشور.







